شب .....اين شب با شکوه

 

شب می گذرد

 

سحر نزدیک است

 

دلهره ای سخت جان را به آتش می کشد

 

روز در راه است

 

نمی دانم لحظات بی تو

 

چگونه سپری خواهد شد

 

بازوان خورشید زمین را در آغوش کشیده است

 

و من رسوای روزگار خواهم شد

 

اینک دیگر چهره رنجور من بر همگان آشکار است

 

مردمکان را گویی درد معنایی ندارد      که اینگونه با چشمان گستاخ

 

بر صورت من زخم طعنه می زنند

 

نفرین بر روز

 

اندوه بی پایان هجرت غریبت قلب را آزرده است

 

جسم درمانده است    روح خسته است     لب دم نمی زند

 

این تنهایی بس تلخ و زهر آگین است

 

کاش شب اندکی هم طولانی تر بود

 

شب 

 

 این شب پرابهت با تمام عظمتش پرده ای تاریک می گسترد

 

 بر تنهایی معصومانه من 

 

شب

 

این شب با شکوه   چون فاتحی بزرگ

 

شال سیاه می کشد   بر چهره غمبار من

 

تا از سخره سنگدلان در امان باشم

 

و چه دیدنی است         آن زمان

 

که مفروش می شود آسمان قلب  از ستاره های بیشمار

 

ستاره هایی که بی منت سوسو می کنند

 

و ترسشان نیست که شاید اینگونه خاموشی ابدیشان زودتر فرا رسد

 

و چه غرورانگیز است    آن زمان

 

که مهتاب جانانه بر صورتم دست نوازش می کشد تا زیباتر جلوه کنم 

 

و به فراموشی سپارم نگاه سنگین دل مردگان را

 

مهتاب

 

مهتاب مهربان     جاوید بادا

 

 

تو اما رفته ای   گویی خورشید از کنارم رفت

 

رفته ای  انگار سپیدی صبح از آغوشم پر کشید

 

نماندی در انتظار  همانطور که روز هم نمی ماند

 

غروب کردی بی سوال آنسان که خورشید همواره  غروب می کند


 

 

عاشقانه های بی انتها     سوالهای بی جواب   فریادهای بی صدا 

 

بر جانم سوهان می کشند

 

لحظه به لحظه

 

می شکنم     خرد می شوم    فرو می ریزم    نابود می شوم  ....

 

جوابی اما نیست ...

 

جزام دردناک تنهایی بر چهره افتادست 

 

 و من هراس دارم از روز

 

 

از نگاه پرسوال مردمان   هراس دارم

 

از چشمانی که ترحم نثار می کنند   گریزانم

 

از نمایان گشتن  صورت بی مقدارم   شرم دارم

 

 

نفرین بر روز  

 

 

روزهای بی تو   روزهای پر درد    روزهای پر ملال 
 

 

شب اما چه با شکوه  است

 

چه آرام

 

چه مهربان است

 

و من کودکانه به شب عشق می ورزم
 

 

در زیر چادر بی منتهایش    آرام می گیرم 

 

و تنهاییم را با ستارگان قسمت می کنم

 

 

کاش شب اندکی طولانی تر بود

 

کاش شب همیشگی بود 
 

فرياد دل خسته

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سایه تنها

ممنونم از اينکه سر می زنی... اميدوارم هميشه خوب و خوش باشی

azar

دل خسته گمان می کرد افسون شبنم آسمون در شب همراه چشمانش حرف و حديث ناباور کبوتر را زمزمه می کند ... دل خسته گمان بد نمی کرد ... اما دست اش را از روی گونه هايش بر نداشت ... کودکی از روی پشت بام افتاده بود آخر . چقدر خستگی هراس انگيز است ... با شب می روم بلکه کودک زنده بماند ... دوست من زيبا می نويسين . موفق و شاد باشين .

مريم دريايی

سلام.ممنونم به وبلاگم سر زدی.باز هم بيا خوشحال ميشم.برايت سال خوبی آرزو می کنم.شاد و سربلند باشی.

amir

هرکس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه اگر میشکند حرفی نیست من در عجبم دوست چرا میشکند!! --------------------------------------------- راستی نظرت با تبادل لینک چیه؟!«البته اگه از وبلاگ من خوشت اومد» یا حق!!

amir

مرسی منم لينکت کردم يا حق!!

***

زيبايی دنيای درونت از عمق کلامت پيداست...

***

لينکتون توی اون فضای کوچک اهورايی قرار داده شد .

rouhi

فرياد آی فرياد!!!!

شهبارا

سلام خسته نباشی. شب که همان شب ست و تاريکی بی کران . توده وار و پيچيده به هم . و من که نشانی از سحر نمی بينم . روز گم شده است و خفاشان مست عرصه را تنگ کرده اند.