دو تا گل

همه بغضامو جمع کردم و بردم روی همون تپه که دو تا گل کنار هم کاشته

بودیم ..بردم تا بریزم پاشون که لااقل گلامون بی آب نمونن ..

یکیشون چه قدی کشیده بود و دلبری می کرد .. اون یکی اما خشکیده بود ...

/ 32 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی

خصوصي

پری ناز

سلام دوست عزیز ممنون از حضورت ماه !!!!!! میشه بهش توجه نکرد؟؟؟؟؟ دریا دریا زیباییه

بهناز

[دست][دست][دست][دست][دست] خیلی خیلی قشنگ بود به من که چسبید سلام ممنون از حضورتون[قلب][گل][گل][گل]

باطله

همه رو بریز پای اون گلی که داشت میمرد بذار اون یکی دلبری کنه تو اون یکی رو با این آب شور از این زندگی خلاص کن ! [لبخند]

سحر

[ناراحت][ناراحت][ناراحت]امیدوار کسی نچیندش لا اقل!به منم سر بزن خوشحال می شم[گل]

مهدی رضایی

باسلام انجمن داستانی چوک منتظر نظررنجه های شماست. [گل][گل]

واژه فروش

ممنون از این که اومدی نمی دونم در چه وضعیت هستی و قالب وبلاگت مشخصه واقعا خسته هستی هر چه زمان می گذرد خستگیت کمتر خواهد شد تنها تو با تو کار داری انتقال این که بتوان رشد کرد کاری که بر دوشت نهفته ... همراه باشیم شاید قدمی باشد رو به جلو علی[گل]

میثم همرنگ

سلام دوست عزیز به روزم و منتظر حضورتان یا حق

پری

سلام با "من ، من نیستم" به روزم و منتظر شما... www.farzandaneadam.blogfa.com