کجاست باران...

خالی ام از حرف

 

پُرم از دلتنگی

 

تشویش هجرت باران

 

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

 

آلوده ام به روزمرگی

 

دورم از عشق

 

بی میلم به گفتن یا نگفتن

 

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

 

این درد تا درد بعدی ..

 

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 

کجاست آن در که به نور باز شود ..

 

کجاست باران

 

کجاست...

/ 163 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

شعر زیبایی بود به وبلاگ من سر بزن[لبخند]

ارزو

سلام وب خوشگلی داری ب منم سری بزن[لبخند][گل][لبخند][گل]

zahra

وبلاگ قشنگی داری اگه تونستی یه سر به من بزن و حتما حتما حتما نظر بده ممنون[گل]

ساعت25

اووووف فکره اینکه من سال ها قبل میومدم اینجا حس عجیبی بهم تزریق میکنه :) چقدر زود گذشت رفیق

شادمهر

سسسسسسلام ای ولللللللل دمت گرم خیلی عاله واقعا تمام پستا رو تا ته خوندم یکی از یکی قشنگ تر

سولی

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند مثل آسمانی که امشب می بارد.... و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم خوش حال میشم به وب من هم سر بزنی

اشکان

سلام عالیستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت[گل]

جامانده...

می دانم بابا دو بخش است؛ بخشی در صحرا و بخشی بالای نیزه. اما این که عمو چند بخش است، فقط بابا می داند... باید کوچک زندگی کرد و بزرگ مرد... امضا: حضرت علی اصغر (ع)

.......

خداوندا.... دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست; با لالایی مهربان خود ،آرام کن تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم...!