آن روز

آن روز که جهان با تمام عظمتش زیر پایمان بود

آن روز که خورشید درخشان تر از همیشه بود

آن روز که برگهای درختان سبز تر از هر زمان دیگر بود

آن روز که دستانت پرحرارت تر از هزاران آتشفشان بود

آن روز که نگاه پرنفوذت از هزار سخن گویاتر بود

آن غروب غریب که گویی دل انگیز ترین غروب تاریخ بود

آن شب زیبا که ماه چون یگانه عروس دنیا بود

 

آنجا کنار آن سرو زیبا  روی نیمکت کوچک تنها کنار بوته

 شمشاد رعنا که گل عشق در طراوت دستان ما جوانه می زد  

کدام از ما گمان می برد که شاید روزی اینها همه در ذهن ما چون خوابی  غبارآلود و دست نیافتنی باشد ؟

 

و اما اکنون گویی نه جهان عظمتی دارد و نه خورشید رمقی ، نه

 درختان بال و پری و نه دستان تو حرارتی و نه نگاه تو  سخنی ، 

 نه غروب ، دل انگیز است و نه ماه به عروس می ماند

  

امروز _ من تنها _ همانجا کنار همان درخت سرو روی آن نیمکت کوچک تنها کنار  بوته شمشاد   نشستم و به تلخی این  فراق  گریستم...  

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجتبی

آخرین فریاد از دامن دل میکشد پَر این منم دوست حیران تو باز کن چشم باز کن تابینمد یک بار دیگر باز کن ازپا فتادم آخر ای ....... سلام مرسی از حضورت وبلاگ جالبی و دلنشینی بود

سیاهوش

mamnun az nazaret, omidvara dafeye bad ke ru un nimkat, kenare hamun sarv o shemshad mishini, tanha nabashi!

sykbu

سحر بی هیچ نیم روزی شب شد ...[ناراحت]

سیما

عزیزم...خوشحالم که بر گشتی.....ولی...چشمها را باید شست...جور دیگر باید دید.....[لبخند][گل]

مرضیه

دنیا نه در بودن معشوق خیلی زیباست و نه در نبودنش خیلی زشت... واقعیت اینه که دنیا متوسط متوسطه... و این ما آدمها هستیم که بی نظیریم... . . . مرسی که به وبلاگم سر زدید... موفق باشید

بهناز

سلام دوست عزیز ممنون از حضورتون وب زیبای دارین[لبخند] امیدوارم موفق باشین[گل][گل][گل]

رویای خاکستری

سلام دوست عزیزم. خوبی؟ ممنونم از لطفتون. وبلاگ بسیار زیبا و پر احساسی دارین. خیلی خوشحالم از آشنایی با شما موفق باشی

تمنا

سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگی داری اما من از این شعره بیشتر خوشم اومد موفق باشی