فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱

 

شب می گذرد

 

سحر نزدیک است

 

دلهره ای سخت جان را به آتش می کشد

 

روز در راه است

 

نمی دانم لحظات بی تو

 

چگونه سپری خواهد شد

 

بازوان خورشید زمین را در آغوش کشیده است

 

و من رسوای روزگار خواهم شد

 

اینک دیگر چهره رنجور من بر همگان آشکار است

 

مردمکان را گویی درد معنایی ندارد      که اینگونه با چشمان گستاخ

 

بر صورت من زخم طعنه می زنند

 

نفرین بر روز

 

اندوه بی پایان هجرت غریبت قلب را آزرده است

 

جسم درمانده است    روح خسته است     لب دم نمی زند

 

این تنهایی بس تلخ و زهر آگین است

 

کاش شب اندکی هم طولانی تر بود

 

شب 

 

 این شب پرابهت با تمام عظمتش پرده ای تاریک می گسترد

 

 بر تنهایی معصومانه من 

 

شب

 

این شب با شکوه   چون فاتحی بزرگ

 

شال سیاه می کشد   بر چهره غمبار من

 

تا از سخره سنگدلان در امان باشم

 

و چه دیدنی است         آن زمان

 

که مفروش می شود آسمان قلب  از ستاره های بیشمار

 

ستاره هایی که بی منت سوسو می کنند

 

و ترسشان نیست که شاید اینگونه خاموشی ابدیشان زودتر فرا رسد

 

و چه غرورانگیز است    آن زمان

 

که مهتاب جانانه بر صورتم دست نوازش می کشد تا زیباتر جلوه کنم 

 

و به فراموشی سپارم نگاه سنگین دل مردگان را

 

مهتاب

 

مهتاب مهربان     جاوید بادا

 

 

تو اما رفته ای   گویی خورشید از کنارم رفت

 

رفته ای  انگار سپیدی صبح از آغوشم پر کشید

 

نماندی در انتظار  همانطور که روز هم نمی ماند

 

غروب کردی بی سوال آنسان که خورشید همواره  غروب می کند


 

 

عاشقانه های بی انتها     سوالهای بی جواب   فریادهای بی صدا 

 

بر جانم سوهان می کشند

 

لحظه به لحظه

 

می شکنم     خرد می شوم    فرو می ریزم    نابود می شوم  ....

 

جوابی اما نیست ...

 

جزام دردناک تنهایی بر چهره افتادست 

 

 و من هراس دارم از روز

 

 

از نگاه پرسوال مردمان   هراس دارم

 

از چشمانی که ترحم نثار می کنند   گریزانم

 

از نمایان گشتن  صورت بی مقدارم   شرم دارم

 

 

نفرین بر روز  

 

 

روزهای بی تو   روزهای پر درد    روزهای پر ملال 
 

 

شب اما چه با شکوه  است

 

چه آرام

 

چه مهربان است

 

و من کودکانه به شب عشق می ورزم
 

 

در زیر چادر بی منتهایش    آرام می گیرم 

 

و تنهاییم را با ستارگان قسمت می کنم

 

 

کاش شب اندکی طولانی تر بود

 

کاش شب همیشگی بود 
 

فرياد دل خسته