فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٧

بارها گفته بودم         پرواز نمي دانم

 

بالهايت را بگشا    پرواز در وجودت نهفته است

اين زمزمه هميشه تو بود 

 

بسيار تلاش کردم         نتوانستم

 

سنگيني دردهاي بيشمار        با من بود

بالهايم را زخم دام صيادان بي وجدان      سخت آزرده بود

نگاهم را ابرهاي سياه حسرت       به اسارت گرفته بود

قلب کوچکم را نيز طلوع بي مثال چشمان تو       ربوده بود

 

آيا باز هم پرواز بايد ؟ 

 

 بيا با من    اينجا جاي ما نيست  

بايد پر کشيد به سوي بهترين ها  

 

 به سوي دشت سحرانگيز پاکي ها    به سوي ابديت

 

اينها هر دم کلام تو بود

 

من چون پرستويي مسافر که در پي عشق به هر سو مي پرد  به دنبالت بودم

و تو چون شاهين تيز پرواز به سوي هميشه عشق

من اما محو تماشاي پروازت بودم       چه عاشقانه

 

تو پر گشودي به سوي جاودانگي

بهشت جاي توست               مي دانم

 

و نيز مي دانم

که من به بهشت تعلق ندارم

اما

به ياد داشته باش

در کنار درهاي بهشت خواهم ايستاد

به تماشاي پرواز جاودانيت

به تماشاي پرواز جاودانيت .......

فرياد دل خسته