فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩

و من باز هم ترانه می خوانم

 

در اين کورسوی بی پايان    در اين سياهی هميشه جاری     در اين تکرار بی حاصل

 

ترانه می خوانم

 

خواندن برای چه     نمی دانم    خواندن برای که     نمی دانم....

 

در اين شب سرد پائيزی که آسمان آغوش عريانش را به سوی زمين گشودست  

 

در اينجا که  مهتاب نورش را از ما دزديدست 

 

در اينجا که سلامم را پاسخی نيست ....

 

خواندن هم حوصله می خواهد

 

احساس غريبيست

 

شب همچنان بی انتهاست   ماه گويی به ميهمانی خورشيد رفته است  که آسمان

 

بی ستاره من   مهتاب را هم فرياد می زند

 

اين ترانه بوی عجيبی دارد

 

شايد بوی عشق         شايد بوی غربت       شايد بوی تنهايی 

 

 و شايد بوی خاطرات کودکيم

 

 که هنوز هم تازگی دارند 

 

هنوز هم می خواهم بی پروا دنبال شبپره ها  کنم 

 

هنوز هم می خواهم دزدکی تمام درهای کوچه را بکوبم  و پای به فرار گذارم

 

من هنوز هم می خواهم برای آن گنجشک کوچک که روزی در کنارم مرد 

 

عاشقانه مرثيه بخوانم

 

هنوز هم .....

 

شب می رود و گويی من  باز  ترانه می خوانم

 

دريا چقدر بی پرواست 

 

لحظه به لحظه امواجش را بر ساحل می کوبد و ماسه ها را  معصومانه  سيراب  می کند

 

و ترسش نيست که  ساحل نشينان     ناسزايش گويند

 

کاش همه دريا بوديم          کاش همه موج بوديم

 

باد شتابان و سبکبال پرواز می کند 

 

می دانم او باز هم اصرار دارد  اشکهای نشسته بر گونه ام را بخشکاند  اما نمی داند

 

که سيلاب را خشکاندن نتواند 

 

باد ای باوفای هميشه .... تو چه می دانی  که اين اشک چيست 

 

شب می گذرد 

 

من براين ساحل ماسه ای ساعتهاست که نشسته ام  

 

پروانه ها در پروازند  و نويد صبح ديگری را برايم دارند

 

گويی اينبار ترانه مرا می خواند

 

آسمان بی ستاره   آرام گرفته است

 

دريا خاموشست

 

رود بی صداست

 

باد اين باوفای هميشه ايستادست

 

اشک اما چون هميشه جاريست ......

 

فرياد دل خسته