فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸

آخرین جرعه آب لیوان بالای سرم رو سر کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم ..

خواب دیدم شهر من زیباتر شده

خواب دیدم میهنم نفسهای سبز میکشه ...

خواب دیدم کسی به خطر عقیده اش  تحقیر نمیشه ...زندانی نمیشه

خواب دیدم هیچ دانشجویی رو به گناه - دگراندیشی - محبوس نمی کنند !

خواب دیدم  افراد وظیفه شناس !! پاچه دخترخاله ١۴ ساله ام  رو به جرم کوتاهی   نمی گیرند!!

خواب دیدم  کسی به خواهر دوستم نمیگه خانوم روسریت رو بکش جلو !

خواب دیدم هیچ روزنامه ای توقیف نشده !

خواب دیدم  وجود آدمها ارزش پیدا کرده

خواب دیدم  کسی رو به جرم دوست داشتن   امر به معروف نمی کنند!!

خواب دیدم  تلویزیون موقع پخش موسیقی به جای ساز ،‌ گل و بلبل نشون نمیده !

خواب دیدم مجریهای تلویزیون ملی ، صاف صاف تو چشمم نگاه نمی کنند و دروغ نمیگن !

خواب دیدم راننده ها ی شهرم مهربون شدند و سر یک جای پارک ، فحش ناموس نمیدن!

خواب دیدم دختران شهرم برای نیاز به  پولی کثیف   تن فروشی نمی کنند

خواب دیدم  همه به هم احترام می گذارند

خواب دیدم به هر طرف که نگاه می کنم  فقط رنگ سیاه نمی بینم ..همه چیز زیباتر شده ...قلب مردم میهنم روشنتر شده ...محبت جای کینه رو گرفته ... خوشی جای غم رو گرفته ....خورشید درخشان تر شده ...

خواب دیدم  همه جا نورانی شده ..همه جا پر از نوره ..نور..نور...نور

ای کاش تا ابد می خوابیدم ...

پ.ن: قصدم مداخله در سیاست نیست.....بیان دردهای جامعه است