فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢

همه بغضامو جمع کردم و بردم روی همون تپه که دو تا گل کنار هم کاشته

بودیم ..بردم تا بریزم پاشون که لااقل گلامون بی آب نمونن ..

یکیشون چه قدی کشیده بود و دلبری می کرد .. اون یکی اما خشکیده بود ...