فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸

برای  انجام کاری شخصی به یک اداره رفته بودم ، حدود یک ساعت تو نوبت ایستادم . دو سه نفر اومدن و به پشت سری های من میگفتن که از یک ساعته پیش اینجان و به این ترتیب میومدن جلوتر! ولی من که یک ساعت اونجا بودم زیارتشون نکرده بودم !!..خیلی ساده بود .... دروغ می گفتن

به  کتاب فروشی رفتم تا کتابی رو که شنیده بودم تازه چاپ شده بخرم .  از فروشنده پرسیدم  که  این  کتاب رو دارین ؟   گفت بله  و کتاب رو بهم داد  گفتم چنده ؟ گفت 10500 تومن  من هم  عجله داشتم و پول رو دادم  منتظر بقیه پول بودم و کتاب رو ورق  می زدم  نگاهم به قیمت افتاد نوشته بود 8500 تومان  ! تعجب کردم و به فروشنده گفتم آقا اینکه 8500 نوشته گفت نه عزیزم این قیمت  اشتباه خورده برای ما گرون تر حساب کردن  و گفتن 10500 بفروشید ...من هم  خیلی عجله داشتم  و چون محیط فرهنگی بود بالاخره قبول کردم و رفتم   اما بعدها هرجا قیمت کردم همون 8500 بود !  خیل ساده است فروشنده داشت از جدید بودن کتاب و تو بورس بودنش سواستفاده می کرد .... یعنی دروغ گفته بود .

برای خرید وارد یک سوپرمارکت شدم  . پرسیدم شیر سهمیه ای دارید؟ هنوز سوالم تموم نشده  بود که جواب شنیدم نه!!! داشتم می اومدم بیرون یک نفر از کنارم رد شد و گفت مخلصیم حسن آقا   صاحب مغازه هم با لهجه باحالی  گفت چاکریم داش هوشنگ . مشتری سوال من رو تکرار کرد و حسن آقا هم  جوری که من نشنوم آروم گفت واسه شما آره !   ولی من شنیدم....دروغ گفته بود

تو صف نون ایستاده بودم یکی پرید کنارم و گفت ممدآقا قربون دستت این 10 تای مارو بده بریم داش .. نفر جلوی من به اون آقا اعتراض کرد که ما نیم ساعته تو صفیم . طرف گفت داش ما یک ساعته  توصفیم  یک تک پا رفتیم گولاب به روتون موال و برگشتیم !.....من 45 دقیقه بود که تو صف ایستاده بودم  هرچه فکر کردم چهره ایشون آشنا نبود !!......دروغ می گفت

با دوستان  در یک روز آخر هفته رفتیم سینما تا فیلم ببینیم  بعد از کل معطلی  اعلام شد که بلیط تموم شده  .. دست از پا درازتر داشتیم  برمی گشتیم که دیدیم آقایی که قیافه اش آشنا می زد !!!!  جلوی سینما ایستاده و یک دسته از بلیطهای همون سانس دستشه ..اما دونه ای 3500 تومان ....بله دیگه .... دروغ گفته بودند 

در یک مغازه کفش فروشی مشغول خرید بودم از فروشنده قیمت یکی از کفشها رو سوال کردم  و جواب شنیدم که 55000 تومان  پرسیدم تخفیف هم داره؟  فروشنده شروع کرد !!! به زمین و زمان و اجدادش و تمام اعتقاداتش قسم  خورد که این کفش رو 54300 تومان خریده و  فقط 700 تومن سود کشیده روش!!! که اونم میره واسه اجاره مغازه و آب و برق و کوفت و زهر مار   اصلاٌ سودی نداره این کار !  توی ذهنم داشتم  به او می خندیدم . یکی از اقوام تو کار واردات کفشه خودم هم مدتی  کمکش می کردم  و از زیر و بم کار اطلاع داشتم . ازینکه فروشنده منو اینقدر احمق فرض کرده بود خنده ام گرفته بود ولی وقتی به حرفهاش و قسمهایی که می خورد فکر کردم  شرمنده شدم ..... چه راحت دروغ می گفت

بی حوصله و خسته جلوی تلویزیون نشسته بودم  پنج شش تا کانال رو اینور و اونور کردم  همه اش دروغ بود کلمه به کلمه دروغ بود و ریا  و  احمق فرض کردن من بیننده !  زدم اونور...  سی چهل تا کانال رو بالا و پایین کردم  سیاسی و غیر سیاسی  تبلیغاتی و غیره ..  جنس حرفها فرق می کرد اما  باز هم  دروغ بود   دروغ ..

از پنجره داشتم  خیابون رو تماشا می کردم . بچه ها با سنگ و چوب افتاده بودن دنبال یک گربه بینوا و تا می خورد می زدنش . مادر یکی از بچه ها از پنجره نیمه باز خونه بغلی داد زد   هوی امیر چیکار می کنی ؟!  پسرکی  ناگهان ایستاد و به بقیه بچه ها زل زد و بعد توچشمهای من نگاه کرد و بلند جواب داد  : داریم فوتبال بازی می کنیم !!! بیشتر از 10 سال نداشت ولی چه  بیخیال داشت دروغ گفتن رو تمرین می کرد ...      چه قشنگ دروغ می گفت

 

همه این افکار در ذهنم مثل یک چرخ و فلک می چرخید . با دایی تازه از خارج!!برگشته  نشسته بودیم توی یک کافه و  بحث فلسفی می کردیم !  می گفت  دایی جان اونجا (کانادا) این دروغها که تو ایران انقدر رواج داره اصلا معنی نداره ! البته هستند گروهها و افراد خلافکار که سیستم خودشون رو دارند و کلا     ضد اجتماع هستند که البته اونم اکثرا از مهاجرین جهان سومی هستند! ولی در زندگی عادی و بین شهروندهای معمولی و در ارتباطات روزانه مردم، اصلا این دورغ ها معنی نداره  همونطور که تعارف بیخودی معنی نداره  .... و من هم  حرفهاشو در رابطه با دروغ تایید کردم   و کلی در مورد مذمت دروغ سخنرانی کردم ..

این ماجرا گذشت

نشسته بودم کنج مغاره و در فکر پیدا کردن راهی بودم که مردم و ایران  رو از  دروغ و ریا  پاک کنم ! تو همین افکار غوطه ور بودم  که یک مشتری وارد شد و گفت ببخشید این قرمزه گوشه ویترین چنده ؟ رشته افکارم پاره شد .

گفتم 200.000 تومان  گفت خیلی گرونه ! اگه تخفیف زیاد بدین می خرمش  گفتم نه خانم باور کنید نداره ! مشتری باز هم اصرار کرد  گفتم خانم به ما اعتماد کنید  این کارها مارک داره ، اصل ایتالیاس    ما هم فقط همون 10 درصد نرخ سود اتحادیه رو روش می کشیم  نه بیشتر  که اونم چیزی نیست  یعنی می خواهید من  رو جنسم اصلا سود نکنم؟!!

یکهو  انگار یک  پتک  محکم خورد تو سرم  و تمام  افکارم  و سخنرانی که برای دایی کرده بودم و  اونهمه  زشتیهایی که در رابطه با دروغ برشمرده بودم و دیگران رو محاکمه کرده بودم  خراب شد روی سرم  .. صورتم سرخ شد و پیشونیم سرد ..

از خودم  بدجوری  شرمنده شدم  .........      داشتم دروغ می گفتم !!!!!!!

 

پ . ن  : دروغ و ریا مثل خوره افتاده به جون درخت زندگیمونو  به شدت داره آخرین نشانه های  صداقت و سبزاندیشی رو از تن  این درخت رنجور ( سابقا پرطراوت) پاک می کنه ..