فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٦

آن روز که جهان با تمام عظمتش زیر پایمان بود

آن روز که خورشید درخشان تر از همیشه بود

آن روز که برگهای درختان سبز تر از هر زمان دیگر بود

آن روز که دستانت پرحرارت تر از هزاران آتشفشان بود

آن روز که نگاه پرنفوذت از هزار سخن گویاتر بود

آن غروب غریب که گویی دل انگیز ترین غروب تاریخ بود

آن شب زیبا که ماه چون یگانه عروس دنیا بود

 

آنجا کنار آن سرو زیبا  روی نیمکت کوچک تنها کنار بوته

 شمشاد رعنا که گل عشق در طراوت دستان ما جوانه می زد  

کدام از ما گمان می برد که شاید روزی اینها همه در ذهن ما چون خوابی  غبارآلود و دست نیافتنی باشد ؟

 

و اما اکنون گویی نه جهان عظمتی دارد و نه خورشید رمقی ، نه

 درختان بال و پری و نه دستان تو حرارتی و نه نگاه تو  سخنی ، 

 نه غروب ، دل انگیز است و نه ماه به عروس می ماند

  

امروز _ من تنها _ همانجا کنار همان درخت سرو روی آن نیمکت کوچک تنها کنار  بوته شمشاد   نشستم و به تلخی این  فراق  گریستم...