فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٩

وجود چون کوهي استوا ر دماوند را به نبرد مي خواند
آتشفشان تفکر هر آن در خروش بود
چشمه هاي عشق از جاي جاي اين پيکره عظيم جوشان بود  
ترنم پرندگان صيقل مي داد روح پرفتوح بيشه هاي هميشه سبز خيال را
آسمان دل لکه اي ابر نداشت

کوه وجود مدتهاست که مي لرزد
آتشسفشان تفکر گويي قرن هاست که خاکستر مي بارد
چشمه هاي عشق در حسرت آب می سوزند  
بيشه هاي هيشه سبز  ...کوير را لبيک گفته اند  
آسمان
اين هميشه نيلگون من نيز ابري ابريست

کجاست دستي که بيرون کند اين سيل سکوت مرگبار را از دامنه هاي غمبار وجود
کجاست نوري که بتابد
کجاست

شايد آن دورها کوه نوريست
هر شب رويايش را ديده ام

هر شب...

شايد آن دور ها ...