فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩

شهر من  دودي نبود
شهر من اينقدر تلخ نبود
شهر من اينهمه كينه نداشت
شهر من اينطور عصباني نبود
شهر من اينطور جنون آميز رياكار نبود
شهر من اينگونه غم پرست نبود
شهر من اينقدر دروغ نمي گفت
شهر من اينهمه خاموش نبود
شهر من آهن را دوست نداشت
شهر من اينطور سرشار از لجن نبود
شهر من اينقدر سياه نبود
شهر من نيكانش را حبس نمي كرد
 شهر من خورشيد را پنهان نمي كرد
شهر من اين قدر حصار نداشت
شهر من اينقدر _ نبايد _ نميگفت
شهر من خيابانهاش اينهمه  چراغ قرمز - عبور ممنوع - دور زدن ممنوع - حتي ماندن در اينجا ممنوع !  نداشت
شهر من زور نمي گفت
شهر من اينهمه ظلم نمي كرد
شهر من عشق را نطفه كش نمي كرد
شهر من نور را گم نكرده بود 
 

آي شهر من    شهر من     شهر من  
......

شهر من مانند آسمان هفتم پاك بود
شهر من شيرين شيرين بود
شهر من از بخشش لبريز بود
شهر من مهربان بود
شهر من چون آيينه يك رنگ بود
شهر من شاد شاد شاد بود
شهر من هميشه راست مي گفت
شهر من پر شور بود
شهر من درختهاش را دوست داشت
شهر من پر از چشمه بود
شهر من سپيد سپيد سپيد بود
شهر من خوبانش را بزرگ مي داشت
شهر من خورشيد را در آغوش مي كشيد
شهر من مثل باران رها بود ازاد آزاد بود جاري بود
شهر من ترانه محبت مي سرود
شهر من خيابانهاش را به شعور مردمش واگذار كرده بود
شهر من مهر مي ورزيد
شهر من دوست مي داشت
شهر من عشق را مي پرستيد
شهر من نور داشت
شهر من پشت بام خانه هاش را لخت مي كرد براي نوازش خورشيد
شهر من زيبا بود
شهر من مثل يك رويا بود

شهر من بهشت را  هم به حسرت وا مي داشت 

آي    شهرمن     شهرمن    شهر من...

پ . ن : مدتها نبودن حرفها را طولانی کرده .. شرمسار

فریاد