فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٢/۱٠

يک صبح زود 

زماني که بسياري از مردم شهر براي آخرين لحظات آرامش با بيداري

در جنگند آسمان با بوي باران آغاز کرده است ....يک قرار مهم کاري

در انتظار ترمينال غرب  ضلع شمالي طبقه دوم .درست روبه روي

رستوران ..جايي براي گذراندن وقت و انتظار...

داخل مي شوم و مي نشينم ..درست پشت سرم چند نفر که قيافه هاشان

به مسافرنمي خورد !! با لهجه هاي مختلف در مورد مامور شب گذشته

 سالن انتظار  حرف مي زنند که گويا اجازه خوابيدن به آنها نداده بود

 و گويا فحش و ناسزا نصيبش مي کنند ..جلوي صندلي من ..زني که

چادرش را روي سرش  کشيده  به  خوابي  عميق  فرو  رفته   کمي

غير عادي به نظر مي رسد..نگاهم کنجکاو مي شود حدسم درست بود

..کنار او کودکي خردسال به خواب رفته ..زير کاپشني کهنه و رنگ

و رو رفته از وسايلي که کنارشان بود و از احوالشان پيدا بود که

 احتمالا  به زودي و با آغاز روز به گدايي خواهند پرداخت

در افکار خودم گم مي شوم ..صدايي ميآد ...به پشت نگاه مي کنم ..

پسري جوان با موهايي بلند و پريشان و با حالتي که بي اعتنايي از

آن مي باريد وارد سالن مي شود وخودش را روي يکي ازصندلي هاي

پشت سرم   مي اندازد گويا به قصد خوابيدن آمده ....قيافه اش به

جوانهاي فراري از خانه اما تازه کار و بي تجربه مي خورد محيط

کمي رعب آور شده ..دست در کيفم مي کنم  mp3 player را بيرون

مي آورم روشنش مي کنم و به آهنگ مورد علاقه ام  گوش مي دهم!!!

 و در حالي که دودستي کيفم را چسبيده ام چشمانم را آرام مي بندم

غرق موسيقي هستم .احساس مي کنم صدايي مي آيد  هدفون را از

گوشم بيرون ميآورم و به اطراف نگاه مي کنم مردي ازمن دورمي شود

..جزو همان چند نفری بود که در مورد مامورها صحبت مي کرد ..

نگاهي به اطراف مي اندازم ..کم کم چند نفر ديگر نيز به درون سالن

مي آيند و دور از چشم مامورين سالن روي صندليها دراز مي کشند

بي اختيار احساس ناامني مي کنم  و در ضمن زيادي بودن !

سعي مي کنم نبينم ..دوباره چشمها را مي بندم و به آهنگ گوش

مي سپارم .اما ديگر نمي شود آرامش داشت ..احساس مي کنم

صدايم مي کنند ...بر مي گردم همان مرد است ..آرام مي آيد کنار

 من ..گوشي را در مياورم ..چهره اي شکسته ..دندانهايي خراب

 شده دستاني رنجور و صدايي که به زور بالا مي آيد ..شروع

مي کند از بندر عباس آمدم .کار نيست که انجام بدهم ..شکم

خودم را سير کنم ..زن و بچه دارم

و ادامه قصه ..قصه اي که هر روز مي شنويم از بسياري ديگر

 ..شبيه هم هستند گاهي نمي توان فهميد حقيقت است يا دروغ ..

اما اين حرفها حس ترحم هر کسي را بر مي انگيزد ..يادمان

 داده اند که احتياط پيشه کنيم و در اين موارد کاري با آنها

 نداشته باشيم .احساس خفگي مي کنم ..ادامه مي دهد ..انتهايش

 نيازي به توضيح ندارد ..او را از محل دور مي کنم ..سرم را

 برميگردانم .لحظه اي انگار مي خواهم بالا بياورم ..

خودم را هر چه در درونم هست .حالم از خودم بهم مي خورد ....

چشمانم را مي بندم به موسيقي تلفيقي گوش مي سپارم و سعي

مي کنم از آن لذت ببرم !!!!

احساس خفگي دور گلويم پيچيده و بغضي آماده ترکيدن چشمانم

را باز مي کنم ..ديگر آرامشي نيست ..نگاهي به اطراف مي اندازم

زن چادري بيدار شده اما هنوز چرت مي زند ..دختر کوچکي که

کنارش خوابيده بود ..بيدار شده  و مانند همه دختران کوچک !!

بازيگوشي مي کند ..سعي دارد  با من نيز بازي کند

خداي من دخترک چقدر دوست داشتنيست ..شلواري کوتاه شده

و کثيف و بلوزي کهنه  بر تن دارد ..چهره هاي جذاب و شيطان

صورتي کثيف اما مثل شکلات  مهربان !! و چشماني سياه و درشت

برايم شکلک در مي آورد ..من اما چون مجسمه  خشک و مبهوت

به صحنه هاي اطرافم نگاه مي کنم و هر لحظه به انفجاري از درون

 نزديک مي شوم انگار !

سالن شلوغ تر شده ..اما نه از مسافر عادی بلکه از مسافران جامانده

 از غافله زندگی !!در رديف جلوي من 2 نفر نشسته اند ..رفتارشان

مشکوک است کنجکاو مي شوم .يکيشان چاقويي تقريبا بزرگ از

جيب در مياورد ..دستمالي را تا مي کند .با چاقو نصف مي کند ..

دخترک مي خواهد با آنها هم بازي کند ..مرد اما چشم غره مي رود 

درآخر هم با چاقو تهديد مي کند ..خيلي مشکوکند ..بيشتر دقت مي کنم

..خداي من انگار در حال جاسازي مواد هستند ..از تعجب نمي دانم

 چه عکس العملي نشان دهم ..روز روشن ..اينجا ..جلوي چشم من

 ..چقدر احساس امنيت !!!

پسر جوان پشت سرم همچنان بي اعتنا به همه چيز روي صندلي

لم داده است ..انگار خودش آنقدر غم دارد که نيازي به ديدن اين

صحنه ها نمي بيند

تعدادي جوان ديگر ... از لهجه هاشان مشخص است شهرستاني

هستند و براي کار به تهران آمده اند وارد شده اند و گوشه و کنار

سالن جايي براي جرعه اي خواب پيدا مي کنند يکي از انها نزديک

 رديفي مي شود که من نشسته ام چند صندلي آنور تر مي نشيند ..

کلاهش را بر مي دارد ..نهايتا 23  يا 24 سال دارد .اما شکسته است

نگاهي به اطراف مي کند . آرام روي صندلي ها ولو مي شود ..غرق

در افکار مغشوش خودم هستم ..ناگهان نگاهم به کف پايش مي افتد که

به طرف من است قلبم  به درد ميايد ..کف پاهايش آنچنان ترک برداشته

 که انگار با اين ترک ها به دنيا آمده است  نگاه مي کنم نگاه مي کنم

و با هر نگاه بيشتر مي شکنم .با هر ترک پاهايش روحم آرام ترک

مي خورد ..نگاهم را بر مي دارم

احساس خفگي شديد ..لعنت به من ..هنوز هم کيفم را دودستي چسبيده ام

مي خواهم بالا بياورم درونم را چشمانم را مي بندم و گوش مي کنم  

صداي خشدار  فرهاد  ..

با صداي بيصدا

مثل يه کو بلند

مثل يه خواب کوتاه ...

سر و صدا بلند ميشه ..مامور سالن آمده و با صدا کردن و نهيب زدن ..

اونهايي رو که خوابيدن رو بلند مي کنه ..اونها بيدار ميشن اما منتظر

فرصت هستند که باز هم گوشه ای لم بدهند .

عذاب مي کشم از اين صحنه ها انگار من اينجا زيادي هستم..

يک وصله ناجور ..به بيرون گاه مي کنم ..هوا بارونيه ..وقت قرار

هم نرسيده ..کجا بايد رفت سر صبحی پس سعي مي کنم تحمل کنم !

ديگه اما نميشه بيخيال به آهنگ گوش کرد .. ..مثلا وجدانم درد گرفته !

مامور دوباره بر ميگرده اينبار با توپ پر ..مي خواد همه اونهايي که

خوابيدن روبيدار کنه و بيرون کنه ...يکي مقاومت مي کنه تو روش

واميسته ..مامور هم باهاش درگير ميشه به زور اونو به پاسگاه ترمينال

ميبره ..از ديدن همه اين صحنه ها تعجب مي کنم اما انگار ..فقط براي

من عجيبه همه اينجا عادت ارن ..همه صاحبخونه هستند من ميهمان

ناخوانده هستم انگار !ديگه صبرم داره سر ميره ..نه کاري از دستم

بر مياد ..نه مي تونم اين صحنه ها روببينم . زن چادري با يه قوري

به دست ميره دنبال جرعه اي آب ..دخترک دوست داشتني با اون

چشمهاي پر شور و غمگين توي راهرو بازي مي کنه حتما خيلي

گرسنه است .يادم مياد  همين چند ساعت پيش يه بسته پسته رو

بلعيده بودم ! دو تا مرد جلوي من هنوز در حال جاسازي مواد

هستند  !!! يک نفر انسان معمولي هم ديدم بالاخره گوشه سالن !

کارگر خستهِ کنار من   از دست مامور به بيرون فرار کرده ..جوانک

 پريشان هنوز هم بي اعتناست به اين همه اتفاق ..چند نفر که انگار

از دوستاي همون کسي هستند که با مامور دگير شد ته سالن نشستند

آدمهاي بي هدف و نا اميد و خسته دور و برم پر شدند با نگاههاي پر

از تلخي روزگارديگه حالم داره از خودم به هم مي خوره ..اينجا جاي

من نيست ..من اينجا زيادي هستم هميشه ازين حس که ديگران احساس

کنن من بهشون احساس برتري مي کنم متنفر بودم من..يه آدم ترو تميز

 کرده با لباساي اتو خورده با يک کيف سامسونت  با چهره اي که

حداقال خيلي چيزهاي درون رو مخفي کرده ...وسط اين همه آدم رنج ديده

 و زخمی چه مي کنم ..نکنه حس کنن من بهشون از بالا نگاه مي کنم ؟!!

نکنه فکر کنن من اون بچه مايه دار فيلمهام که مي نداره ؟ حالا مايه کجا

بوداما فکر نکن من از ديدنشون چندشم ميشه ؟ نکنه به داشته های

ظاهريم نگاه کنن و حسرت بخورن؟

اَ ه ه ه ه ه ه ه

نه ..اين من نيستم بخدا من نيستم ..نيستم ...

اين احساس بد عين خوره داره جونمو مي خوره داره خفم مي کنه

بالاخره ساعت قرار ميرسه ..بلند ميشم ..نگاهي مي کنم به همه ..

از حضورم شرمسارم ميام توي راهرو ..جلوي آينه ..کتم رو تنم

 مي کنم ..موهامو درست مي کنم ..کراوارتم رو مي بندم ..دستي به

 سر و روم مي کشم ..لعنت به من آخه من يه قرار مهم کاري دارم !!!

آخرين نگاه به سالن ..پسرک پريشان هنوز هم بی اعتناست ..

مرد جوان از دست مامور آزاد شده و داره براي دوستاش ماجرا

رو تعريف مي کنه ...

مي خندن ..چه خوب   ...مي خندن!

آروم سرمو ميندازمو ميام بيرون ..عجب هوايي بارون صورت آدم

 نوازش مي کنه کارگري که کنارم خوابيده بود و از دست مامور فرار

کرده ..ميله هاي کنار پله ها رو گرفته و به افق نگاه مي کنه ..به چی

 نگاه مي کنه ؟ به آينده اي که اميدي توش نمي بينه ؟ يا به فردايي بهتر؟

و يا اينکه براي امشب بايد يه جاي خواب ديگه پيدا کنه ؟

نگاهش مي کنم ..آروم از کنارش مي گذرم ..ترکهاي بزرگ پاهاش هنوز

جلوي چشممه ..وجودم  ترک مي خوره ..رد ميشم  ..

کفشم رو تميز مي کنم تا ژست احمقانه ام بهم نخوره ..

راستي ترک پا خيلي دردناکه نه  ؟

ميام بيرون از اونجا ..گم ميشم توي هياهوي مردم و صداي راننده هايی

 که براي صيد کردن من ....ببخشيد براي سوار کردن من دادو هوار

مي کننبارون هنوز صورتمو نوازش ميده ..چشماي معصوم دخترک

هنوز جلوي رومه ..راستي اون صبحانه مي خوره؟

صيد يکي از راننده ها  مي شم و ميرم توي شلوغي بي انتهاي شهر ..

ميون دروغها وشعارهاي هر روز

من نيستم اما مي دونم قصه اين ترمينال هر روز تکرار ميشه هر

 روز و همه جا ..و من دارم به قرارهام مي رسم حتما !!

آخرش کجاست ..  نمي دونم ..نمي تونم بدونم اصلا ..اما  من کجاي کارم

....باز هم سر يک قرار مهم کاري ؟!!

 

چه ساده مي گذريم از کنار هم ...

 

 

 

پ . ن : هر چند تلخ اما عين واقعيتی بود که اتفاق افتاد

 

فرياد دل خسته