فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٦

 

گويند درد شيون جسم است در هجوم امراض

  اينگونه ندانم

چشيده ام طعم گسش را

از اعماق ذهن شروع مي شود       آرام آرام

از ميان انبوه زخمهاي به جامانده بر تارک تفکر

از ميان سيلاب خاطرات جاری در خيال

از ميان کوه بلند يادگارهاي سهمگين و طاقت فرساي روزگار

آرام و آهسته روح را نيشتر مي زند

مي تراشد   مي خراشد   خرد مي کند

تاب اگر بياوري و باقي باشي  

اکنون به جسم مي رسد

قلب را به سختي مي فشارد

وسعت بي نهايت چشم را سيه مي کند

زانوان را بي رمق مي کند

توان بودن را به يغما مي برد

نفس را تنگ مي کند

 

در نهايت اما رها نخواهي شد

درد آمده است تا بماند   تا باقي باشد

تا بٍکشيش

تا لمسش کني

درد می آيد تا زندگيش کني

 

تا هميشه ....

 

 

پ.ن : حضور گرمتان در پست قبل شرمسارم کرد ....

پيشاپيش طلب عفو می کنم گر لحظاتی چند   درد رابه

يادتان آوردم ...

در پناه دادار آسمان

فرياد دل خسته