فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢

گويا بهار آمده

شکوفه های درخت  آلوچه مي گويد

آري بهار آمده شايد

بهار

تابستان

پائيز

زمستان

در گذرند

 

بدون حضور نفسهايت فصل را چه معنايي است

 

سحر

ظهر

غروب

شب

مي گذرند

 

و من در ناباوري سقوط دستانت لحظات را به باد مي سپارم

 

پر مي شوم از درد و فرياد فرو مي خورم

 

سخت نيست که بيانديشي چرا اينگونه ام

 

بهار من    شکفتن لبخند مهربانت بود وقتي که شعر مي خواندم

 

ظهر تابستانم     گرمي نفسهايت بود وقتي که در سکوت بي انتهاي شب

 

 معصومانه در  خواب بودي

 

پائيز زيباي من      رقص گيسوان هزار رنگت بود آن زمان که باد

 

به نوازشت  می نشست

 

زمستان....

 

من اما به زمستان نيانديشيده بودم هرگز

 

ولي اکنون خود زمستانم      زمستاني بی رنگ  

 

روزهايم کوتاه    سرد و بي روح

 

و شبهايم به بلندي يلداي گيسوانت

 

 من اما به زمستان نيانديشيده بودم هرگز

 

باورم نيست اما به راستي  زمستانم انگار

 

من که بهار را مستانه مي پرستيدم

 

اين سردي تهي از محبت را نخواهم پذیرفت

اين تنهايي تلخ نااميد را نخواهم پذيرفت

 

ابرهاي سياه پردرد آسمان را تيره و تار کرده

من اما اين تيرگي زهر آلود را نخواهم پذيرفت

 

 

زمستانم            اما عاشقانه بهار را انتظار مي کشم

 

در انتظارم تا بيايي           تا بهار بيايد

 

تا بشکند يخهاي اندوهگين قلب

 

تا بشکفد دوباره خنده هايم

 

تا جوانه زند باز هم عشق

 

در انتظارم تا بيايي     تا بهار بيايد

 

تا گم شوم در دشت سحرانگيز نگاهت

 

تا باز هم بگشايي آغوش پر مهرت و من چون هميشه آرام گيرم

 

و تنها به بهار بيانديشم

 

در انتظارم ...

 

پ . ن :

سالی بهاری سرشار از ردپای عشق

 نهايت آرزوی اين دل خسته برا ی شما خوبان

 

فرياد دل خسته