فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩

دل خسته است دل گرفته است دل آشوبه       دل خسته است

شاعر ميگه :

يه روزی هر روزی باشه می رسيم به اون رود بزرگ

تنای خستمونو می زنيم به پاکی زلال رود

تنای خستمونو می زنيم به پاکی زلال رود

 

 

سخن چيز تازه ای نيست .. حرف حرف دله ...دلی که دلتنگياشو فرياد می زنه 

 

پس بيا ای دوست فرياد بزنيم  

 

 

پر کن پياله را کاين جام آتشين ديريست به حال خرابم نمی برد

اين جامها که در پی هم می شود تهی

دريای آتش است که ريزم به کام خويش ....

گرداب می ربايد و آبم نمی برد

من با سمند سرکش شراب تا بيکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه های سبز

 تا سرزمين رويا

تا کوچه باغ آرزوها ....

هان

هان ای عقاب عشق پرواز کن    پرواز کن     پرواز کن

پرواز کن بر دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا که شراب هم نمی برد

 

پر کن پياله را ....

زنده ياد فريدون مشيری