فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥

سکوت پرده دار فریادهای ماست

آن زمان  که فریادی خاموش همچون آتشی از درون زبانه می کشد و دردهایمان را دیگر یارای پنهان ماندن نیست ....

هنگامی  که سینه را نای نگاهداری رازهایمان نیست

و ضربانهای قلب به شماره می افتند

تنها راه شاید  سر دادن نعره ایست بلند و طولانی

روی قله کوهی همین نزدیکی ها

و فریادی آنقدر بلند که خواب دل مردگان را چون گرداب در هم کشد

و آنقدر طولانی .....که به اندازه قرنها خاموشی عاشقان خسته

 

اما افسوس که سکوتی سنگین همواره پرده دار فریادهای ماست....

 

سکوتی سخت همچون دیواره ای از سنگ های خارا  باز می دارد ما را از        فریاد

و خواهیم سوخت در حسرت

حسرت یک عمر فرو خوردن نعره های درون

می شود آیا روزی این سکوت را بشکنیم ؟

می شود آیا روزی  این دیوار را فرو ریزیم ؟

 

دیواری که سنگهایش از خود ماست ...عقلانیت بیش از حد... خودخواهی ... تزویر...و شاید از یاد بردن عشق...

   

 ای کاش این سنگ ها را در هم شکنیم

ای کاش  نسیمی از عشق بر ما وزیدن کند

 

کاش این دیوار را فرو ریزیم.....

 

 

پ ن : از نوشته های گذشته با کمی جرح و تعدیل