فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢٤

چراغها  خاموش  

 پرده ها کشيده    

 در بسته  

 

سکوتی مطلق همچون پادشاهان ..سرمست پيروزی

حکمرانی می کند  بر اين خلوت به زنجير کشيده 

 

موريانه های هميشه يار  نيز در خوابند و بيصدا 

 

ورق های سفيد   تشنه سياه شدن

 

قلم  خشکيده در دست

 

سيل تفکر اما جاريست ..خروشان و خاموش

 

در اين  انديشه ام  

که چرا امشب  شبنم اشک بر دست نمی نشيند

تا قلم دليل نوشتن پيدا کند

...

 

فرياد دل خسته








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٦

 

گويند درد شيون جسم است در هجوم امراض

  اينگونه ندانم

چشيده ام طعم گسش را

از اعماق ذهن شروع مي شود       آرام آرام

از ميان انبوه زخمهاي به جامانده بر تارک تفکر

از ميان سيلاب خاطرات جاری در خيال

از ميان کوه بلند يادگارهاي سهمگين و طاقت فرساي روزگار

آرام و آهسته روح را نيشتر مي زند

مي تراشد   مي خراشد   خرد مي کند

تاب اگر بياوري و باقي باشي  

اکنون به جسم مي رسد

قلب را به سختي مي فشارد

وسعت بي نهايت چشم را سيه مي کند

زانوان را بي رمق مي کند

توان بودن را به يغما مي برد

نفس را تنگ مي کند

 

در نهايت اما رها نخواهي شد

درد آمده است تا بماند   تا باقي باشد

تا بٍکشيش

تا لمسش کني

درد می آيد تا زندگيش کني

 

تا هميشه ....

 

 

پ.ن : حضور گرمتان در پست قبل شرمسارم کرد ....

پيشاپيش طلب عفو می کنم گر لحظاتی چند   درد رابه

يادتان آوردم ...

در پناه دادار آسمان

فرياد دل خسته








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩

گريه کرده بودي

چشمات پف کرده ..نگو نه

مي دونم که تو هم مي دوني دل نازکم طاقت بارون چشماتو نداره

بيا بشين

مي خوام ناز کنم اون چشمارو

 

اون چيه تو دستت   دفتر ترانه هام ؟

 

دوباره  نه..چرا آخه ......

آروم میشيني کنارم  دستاتو مي گيري تو دستم  ..چقدر گرمه دستات

 

مي گي آهاي آهاي عاشق ترانه خون بازم برام بخون

آخه ...

بخون  عزيز دل

آخه ديگه طاقت ديدن اشکاتو ندارم   به خدا طاقت ندارم

سازمو ميدي دستم

چيکار کنم

نگاه مي کني تو عمق چشمام

ميگي فقط بخون

آخ گيتارو نگاه کن

نگاه کن سيماش داره ميلرزه ..ميگه نه

باور کن اونم ديگه طاقت اشکامونو نداره

دست ميکشي تو موهام      يه نگاه پر از درد      ناز من      فقط بخون

غرق نگاهتم هنوز ..انگشتام بی اختيار ميره رو ساز  

خدايا چي بخونم که خنده رو لبات بياد

اينو تو دلم ميگم

 

به من نگو دوست دارم   که باورم .....

 

آروم چشماتو مي بندي

 

آخي  چي شد    فداي اون چشماي ناز
 
شوخي کردم بخدا

فقط واسه ديدن خنده هات

نباري دوباره که آتيش ميگيرم

 

سازم انگار ناراحته از دستم   ساکت ميشه

با سکوتش حرف ميزنه ..اين چي بود خوندي

 

باشه باشه

مثل هميشه

 

عاشقم من ... 

عاشقي بيقرارم ...

 کس ندارد خبر از دل زارم ....

آرزويي جز تو در دل ندارم ...

من به لبخندي از تو خرسندم...

 

واي خنديدي ..خودم ديدم  چشماتو قايم نکن

من فداي اون چشمات ..چشمای نازت

 

مي گي عاشق ترانه خون بازم برام بخون

 

دختر زيبا   امشب بر تو ميهمانم  در پيش تو مي مانم

تا لب بگذاري بر لب من ...

 

مي خندي و ميگي  بازم شيطون شدي

 

آخ من فداي اون خنده هات ..هميشه بخند ..بخند ..تا ابد بخند

 

سازم خودش داره مي زنه برات 

چشمات پر از درده هنوز

 

عاشق ترانه خون مگه نگفتي تا هميشه مي خونم برات

تو ميگي اينو

مبهوت نگاهتم

باشه عزيز باشه

 

فقط يه قولي بهم ميدي

 

تو ميگي فقط بخون   تموم قولهاي دنيا مال تو

 

هيچ وقت

هيچ وقت چشماتو ازم نگير

هيچ وقت

 

دست تو موهام ميکشي

نگاهم مي کني     بازم اشک پر ميشه تو چشمات

چشمام که قابل نيست  وجودم مال تو

ولي اگه مي خواي   اين چشما مال تو

اما يادت باشه چشمام نمي خوان دنياي بي تو رو ببينن

حتي يه لحظه

فقط تو رو خدا يه جا بذارش که تا هميشه صورت نازتو ببينه

فقط تو رو

باشه عزيز دل ؟

آروم ميشم اما دلم ميگيره

 

از اينهمه بزرگيت و حقير بودنم

چقدر کوچيکم براي وجود بزرگت

 

حالا بازم بخون ..بازم از عشق بخون

 

اشک چشمامو پر کرده

مي خونم برات

 

عاشقم من ...

  عاشقي بيقرارم...

 کس ندارد خبر از دل زارم ...

.....

.........

من ز خدا خواهم تا به رهت بازم جان

 

هق هق گريه ها امونم نميده

دست ميکشي رو گونه هام

قطره هاي اشکو پاک ميکني

يه بوسه آروم هديه لبام به دستاي مهربونت

چشمامون مي خواد تا ابد بباره انگار

يواشکي همونجايي از دستتو که بوسيدم ..مي بوسي

من ديدم اما

پاک من

 

چه زيباست عشق مگه نه ؟

من مي پرسم ازت

ميگي

آره عزيز دل

آره عمرم

آره نفسم

 

اشک مثل سيل بينمون جاري ميشه و فاصله ها رو پر مي کنه

.....

 

زينگ زينگ زينگ جيرينگ جيرينگ تق تق

اه لعنت به اين ساعت بي محل

باز صبح شده انگار

ساعت تلخ بی روح

يعني بايد بيدار شد ؟

باز بي تو ؟

با دردي که وجودمو گرفته باز ميکنم چشمامو

چرا خيسه انقدر چشمام

 

آخ بازم پس روياي تو بود ..روياي هر شب من

روياي قشنگ من

 

افسوس که خيلي زود تموم ميشه

 

خدايا جون من جون خودت امروزو بی خيال

بذار زودتر شب بشه 

چيزی نميشه که ... يه روز تلخ کمتر  

خودش که نيست

همين خيالشو نگير ازم

 

منتظرم  شب بشه

تا بخوابم

به اميد اومدنت

 

مي خونم ..به خدا مي خونم هر چي بخواي

بازم از عشق مي خونم برات

 

فقط بيا ..چشماي نازتم بيار

 

مي خونم هر چي بخواي

تا ابد

فقط بگو عاشق ترانه خون بازم برام بخون

مي خونم

مي خونم هر چي بخواي 

 

 

پ . ن :

متنی ديگه اما با لحنی جديد ...البته برای من نه  اما چون اولين باره متنی

اينچنين رو تو وبلاگ می ذارم  برای شما دوستان شايد عجيب به نظر بياد

در هر صورت نظرات همه شما خوبان و همراهان هميشگی برام عزيزه

و به جان می خرمش ..

اميدوارم که مقبول بيفته

 

در پناه دادار آسمان

 

فرياد دل خسته

 








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٢

گويا بهار آمده

شکوفه های درخت  آلوچه مي گويد

آري بهار آمده شايد

بهار

تابستان

پائيز

زمستان

در گذرند

 

بدون حضور نفسهايت فصل را چه معنايي است

 

سحر

ظهر

غروب

شب

مي گذرند

 

و من در ناباوري سقوط دستانت لحظات را به باد مي سپارم

 

پر مي شوم از درد و فرياد فرو مي خورم

 

سخت نيست که بيانديشي چرا اينگونه ام

 

بهار من    شکفتن لبخند مهربانت بود وقتي که شعر مي خواندم

 

ظهر تابستانم     گرمي نفسهايت بود وقتي که در سکوت بي انتهاي شب

 

 معصومانه در  خواب بودي

 

پائيز زيباي من      رقص گيسوان هزار رنگت بود آن زمان که باد

 

به نوازشت  می نشست

 

زمستان....

 

من اما به زمستان نيانديشيده بودم هرگز

 

ولي اکنون خود زمستانم      زمستاني بی رنگ  

 

روزهايم کوتاه    سرد و بي روح

 

و شبهايم به بلندي يلداي گيسوانت

 

 من اما به زمستان نيانديشيده بودم هرگز

 

باورم نيست اما به راستي  زمستانم انگار

 

من که بهار را مستانه مي پرستيدم

 

اين سردي تهي از محبت را نخواهم پذیرفت

اين تنهايي تلخ نااميد را نخواهم پذيرفت

 

ابرهاي سياه پردرد آسمان را تيره و تار کرده

من اما اين تيرگي زهر آلود را نخواهم پذيرفت

 

 

زمستانم            اما عاشقانه بهار را انتظار مي کشم

 

در انتظارم تا بيايي           تا بهار بيايد

 

تا بشکند يخهاي اندوهگين قلب

 

تا بشکفد دوباره خنده هايم

 

تا جوانه زند باز هم عشق

 

در انتظارم تا بيايي     تا بهار بيايد

 

تا گم شوم در دشت سحرانگيز نگاهت

 

تا باز هم بگشايي آغوش پر مهرت و من چون هميشه آرام گيرم

 

و تنها به بهار بيانديشم

 

در انتظارم ...

 

پ . ن :

سالی بهاری سرشار از ردپای عشق

 نهايت آرزوی اين دل خسته برا ی شما خوبان

 

فرياد دل خسته