فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٥

باز هم قصه زيبای ديدار

 

باز هم نرسيدن به کوچه موعود    کنار آن ديوار

 

باز هم فرار از مشغله های پرتکرار

 

برای کشف واژه عشق ميان چشمان بيقرار

 

قلب چه پرشتاب می نوازد

 

سينه را قدرت مقابله نيست

 

چشمها نگران تر از هميشه

 

دستها لرزان اما اميدوار

 

خوب می دانند گرمی دستان تو چه شوری به پا خواهد کرد

 

  بی اختيار     می دوم      می دوم     می دوم 

 

دويدن   نه     پر می کشم

 

شوق ديدن سايه معشوق که خبر می دهد از لحظه وصال

 

عطش سيری ناپذير غرق گشتن در آن چشمان بی مثال

 

تصور بی پروای در آغوش کشيدن يک فرشته  هر لحظه  چون آرزويی بی زوال

 

به عرش می برد اين تن آميخته به درد را

 

پر می کشم   

 

نزديک و نزديک تر    بی تاب و بی تاب تر        واله و شيدا

 

..... و اما لحظه موعود

 

کنار می رود پرده خيال

 

چه  شورانگيز

 

باور استجابت آن همه دعا

آن همه آرزو

 

سخت است      اما چه شيرين

 

به تو می رسم

 

نگاهم غرق دريای پرخروش چشمانت

 

دستانم در حيرت آزمودن  گرمی دستان يک فرشته

 

وجودم در آتش تطهير کننده عشق       اسير

 

و اينک من به تو رسيده ام

 

تن خسته با تمام درماندگی وظيفه اش را به انجام رسانيده

 

جسم به پايان می رسد اکنون

 

و روح من سرمست از باده ديدار        از آن توست

 

شرابی نو بريز در جام هستی ام 

 

بگير و ببر از اين ملک بی مقدار

 

که عمريست خسته ام

 

از انتظار      انتظار بی وصال

 

وه که چه زيباست قصه اين ديدار

 

ديدار پاک بی مثال

 

تو بگذار  تا ابد بخوانم  اين قصه بی تکرار

 

وه  که چه زيباست  قصه اين ديدار .....

 

 

 

پ . ن  :  از لطف مدام دوستان خرسندم و سپاسگزار .

فرياد مانده در سينه تا ابد ...گهگاهی  گريزی می زنيم ..

تحفه ای ديگر ..

 

در پناه دادار آسمان 

 

فرياد دل خسته  








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱

 

شب می گذرد

 

سحر نزدیک است

 

دلهره ای سخت جان را به آتش می کشد

 

روز در راه است

 

نمی دانم لحظات بی تو

 

چگونه سپری خواهد شد

 

بازوان خورشید زمین را در آغوش کشیده است

 

و من رسوای روزگار خواهم شد

 

اینک دیگر چهره رنجور من بر همگان آشکار است

 

مردمکان را گویی درد معنایی ندارد      که اینگونه با چشمان گستاخ

 

بر صورت من زخم طعنه می زنند

 

نفرین بر روز

 

اندوه بی پایان هجرت غریبت قلب را آزرده است

 

جسم درمانده است    روح خسته است     لب دم نمی زند

 

این تنهایی بس تلخ و زهر آگین است

 

کاش شب اندکی هم طولانی تر بود

 

شب 

 

 این شب پرابهت با تمام عظمتش پرده ای تاریک می گسترد

 

 بر تنهایی معصومانه من 

 

شب

 

این شب با شکوه   چون فاتحی بزرگ

 

شال سیاه می کشد   بر چهره غمبار من

 

تا از سخره سنگدلان در امان باشم

 

و چه دیدنی است         آن زمان

 

که مفروش می شود آسمان قلب  از ستاره های بیشمار

 

ستاره هایی که بی منت سوسو می کنند

 

و ترسشان نیست که شاید اینگونه خاموشی ابدیشان زودتر فرا رسد

 

و چه غرورانگیز است    آن زمان

 

که مهتاب جانانه بر صورتم دست نوازش می کشد تا زیباتر جلوه کنم 

 

و به فراموشی سپارم نگاه سنگین دل مردگان را

 

مهتاب

 

مهتاب مهربان     جاوید بادا

 

 

تو اما رفته ای   گویی خورشید از کنارم رفت

 

رفته ای  انگار سپیدی صبح از آغوشم پر کشید

 

نماندی در انتظار  همانطور که روز هم نمی ماند

 

غروب کردی بی سوال آنسان که خورشید همواره  غروب می کند


 

 

عاشقانه های بی انتها     سوالهای بی جواب   فریادهای بی صدا 

 

بر جانم سوهان می کشند

 

لحظه به لحظه

 

می شکنم     خرد می شوم    فرو می ریزم    نابود می شوم  ....

 

جوابی اما نیست ...

 

جزام دردناک تنهایی بر چهره افتادست 

 

 و من هراس دارم از روز

 

 

از نگاه پرسوال مردمان   هراس دارم

 

از چشمانی که ترحم نثار می کنند   گریزانم

 

از نمایان گشتن  صورت بی مقدارم   شرم دارم

 

 

نفرین بر روز  

 

 

روزهای بی تو   روزهای پر درد    روزهای پر ملال 
 

 

شب اما چه با شکوه  است

 

چه آرام

 

چه مهربان است

 

و من کودکانه به شب عشق می ورزم
 

 

در زیر چادر بی منتهایش    آرام می گیرم 

 

و تنهاییم را با ستارگان قسمت می کنم

 

 

کاش شب اندکی طولانی تر بود

 

کاش شب همیشگی بود 
 

فرياد دل خسته








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٧

بارها گفته بودم         پرواز نمي دانم

 

بالهايت را بگشا    پرواز در وجودت نهفته است

اين زمزمه هميشه تو بود 

 

بسيار تلاش کردم         نتوانستم

 

سنگيني دردهاي بيشمار        با من بود

بالهايم را زخم دام صيادان بي وجدان      سخت آزرده بود

نگاهم را ابرهاي سياه حسرت       به اسارت گرفته بود

قلب کوچکم را نيز طلوع بي مثال چشمان تو       ربوده بود

 

آيا باز هم پرواز بايد ؟ 

 

 بيا با من    اينجا جاي ما نيست  

بايد پر کشيد به سوي بهترين ها  

 

 به سوي دشت سحرانگيز پاکي ها    به سوي ابديت

 

اينها هر دم کلام تو بود

 

من چون پرستويي مسافر که در پي عشق به هر سو مي پرد  به دنبالت بودم

و تو چون شاهين تيز پرواز به سوي هميشه عشق

من اما محو تماشاي پروازت بودم       چه عاشقانه

 

تو پر گشودي به سوي جاودانگي

بهشت جاي توست               مي دانم

 

و نيز مي دانم

که من به بهشت تعلق ندارم

اما

به ياد داشته باش

در کنار درهاي بهشت خواهم ايستاد

به تماشاي پرواز جاودانيت

به تماشاي پرواز جاودانيت .......

فرياد دل خسته








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱٥

در سکوتی خشمگین 
 

به توفان فردا می اندیشم

 

ثانیه ها به سختی از تنگنای ساعت شنی عبور می کنند

 

در ذهنم ساعت شنی را در هم می شکنم

 

زمان را من و تو ساخته ایم

 

شاید برای فراموش کردن لحظات سرخوش از عشق

 

گذر زمان زائیده فکر پلید من و توست

 

برای فرار از کودک درون

 

که ما را  به پاک ماندن می خواند

 

لحظه ای  بایست

 

اینک زمان با توست

 

دو باره شعله ور کن       آنچه در درونت خفته است

 

عشق را از اعماق قلب فریاد بزن 

 

بیرون بریز

 

بیرون بریز این نفرت آرمیده را

 

فریاد بکش دردهایی که وجودت را فرا گرفته است

 

آتش زن بر کینه های سیاه

 

بیرون بریز

 

بیرون بریز و بگذار اینبار زمان به تماشا بایستد

 

اکنون     لحظات از آن توست

 

 

ثانیه ها   در چنگ توست  هر   زمان   که بخواهی

 

باور داشته باش

 

اراده از آن توست

 

فرياد








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱۱

 خب خيلی سخته که آدم روز تولدش  باشه و دلش به قدر آسمون  تنگ

 

به اندازه يک دنيا فرياد داشته باشه 

 

به اندازه تمام ابرهای زمستونی  که پر از برف هستن تو سينه اش حرف  نگفته

داشته باشه

 

به قدر کل نفسهايی که ميکشه بغض داشته  باشه

 

خيلی سخته احساس تنهايی ميون اين همه دوست

 

خيلی درد داره وقتی نتونی بغضتو هر جا که خواستی  بترکونی

 

خيلی زجرآوره وقتی  نگاه سوال برانگيز همه رو  صورتت سنگينی می کنه

 

درد هميشه با ماست

 

بودن دوستان کمترش ميکنه

 

ممنون از حضورتون

 

چندين سال پيش يه روزی مثل امروز پا گذاشتم به اين جهان

 

هدف عشق بود و هست 

 

پس تا عشق  باقيست   ....بايد بود

 

فرياد دل خسته

 








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٩

و من باز هم ترانه می خوانم

 

در اين کورسوی بی پايان    در اين سياهی هميشه جاری     در اين تکرار بی حاصل

 

ترانه می خوانم

 

خواندن برای چه     نمی دانم    خواندن برای که     نمی دانم....

 

در اين شب سرد پائيزی که آسمان آغوش عريانش را به سوی زمين گشودست  

 

در اينجا که  مهتاب نورش را از ما دزديدست 

 

در اينجا که سلامم را پاسخی نيست ....

 

خواندن هم حوصله می خواهد

 

احساس غريبيست

 

شب همچنان بی انتهاست   ماه گويی به ميهمانی خورشيد رفته است  که آسمان

 

بی ستاره من   مهتاب را هم فرياد می زند

 

اين ترانه بوی عجيبی دارد

 

شايد بوی عشق         شايد بوی غربت       شايد بوی تنهايی 

 

 و شايد بوی خاطرات کودکيم

 

 که هنوز هم تازگی دارند 

 

هنوز هم می خواهم بی پروا دنبال شبپره ها  کنم 

 

هنوز هم می خواهم دزدکی تمام درهای کوچه را بکوبم  و پای به فرار گذارم

 

من هنوز هم می خواهم برای آن گنجشک کوچک که روزی در کنارم مرد 

 

عاشقانه مرثيه بخوانم

 

هنوز هم .....

 

شب می رود و گويی من  باز  ترانه می خوانم

 

دريا چقدر بی پرواست 

 

لحظه به لحظه امواجش را بر ساحل می کوبد و ماسه ها را  معصومانه  سيراب  می کند

 

و ترسش نيست که  ساحل نشينان     ناسزايش گويند

 

کاش همه دريا بوديم          کاش همه موج بوديم

 

باد شتابان و سبکبال پرواز می کند 

 

می دانم او باز هم اصرار دارد  اشکهای نشسته بر گونه ام را بخشکاند  اما نمی داند

 

که سيلاب را خشکاندن نتواند 

 

باد ای باوفای هميشه .... تو چه می دانی  که اين اشک چيست 

 

شب می گذرد 

 

من براين ساحل ماسه ای ساعتهاست که نشسته ام  

 

پروانه ها در پروازند  و نويد صبح ديگری را برايم دارند

 

گويی اينبار ترانه مرا می خواند

 

آسمان بی ستاره   آرام گرفته است

 

دريا خاموشست

 

رود بی صداست

 

باد اين باوفای هميشه ايستادست

 

اشک اما چون هميشه جاريست ......

 

فرياد دل خسته

 

  








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٥

خيلی خسته ام

آره شبيه اين جمله رو تا حالا زياد شنيدين ..

اکثرمون وقتی تو هر کاری کم مياريم يا حوصلمون سر ميره يا تلاش نمی کنيم

 يا فرار می کنيم و یا شاید وقتی بخوایم خودمونو یه جوری نشون بدیم 

 همينو ميگيم و از زمین و زمان ایراد می گیریم و به هر چیزی که به فکرمون می رسه

گیر میدیم و سر همه غر می زنیم 

اما من واقعا خسته ام واقعا خسته 

بعد از مدتها دوری از نوشتن خواستم دوباره شروع کنم

چون می دونستم که نوشتن آرومم می کنه

شروع کردم شماها هم لطف کردین . گفتین ادامه بده 

و این یعنی انگیزه این یعنی امید

اما انقدر داغونم که نمی دونم از چی باید بگم از کجا باید شروع کنم وخیلی خسته ام

نه که بخوام گردن کسی بندازم ..نه  فقط خودم  همین

انقدر حرف ناگفته ...فریاد خاموش ...دارم که اگه اگه بخوام بنویسم ..وبلاگها پر میشه

آره می دونم حرفام داره خیلی تکراری میشه خیلی کلیشه ای نه ؟ خب چه میشه کرد ...انگار

خودمم که دارم تو همین حرفها دفن میشم ..خستتون نمی کنم

در پناه دادار آسمان