فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۳٠

نبايد باور کرد مرگ عشق را

نبايد باور کرد نيستی را      حسرت عاشق شدن را

آری شايد درست باشد بد زمانه ايست

 

شايد برای دوست داشتن وقت تنگ است

شايد برای محبت به سختی جايی پيدا شود

و شايد برای عاشقی......

 

اما نبايد باور کرد

 

دلهای بيدار هنورز هم تشنه اند

هنوز هم در پی محبتند حتی اگر محبت تنها نگاهی باشد معصوم و خالصانه

هنوز هم می توان در اين دشت سرمازده کورسويی از دوستی را ديد

 

اما ما کجائيم ؟ کجا ايستاده ايم ؟ آيا فراموش کرده ايم که آن نگاه می تواند نگاه ما   

باشد به سوی طفلی که ملتمسانه شاخه گلی به ما تعارف می کند ؟

او به ما گل می فروشد اما می تواند از ما محبت را خريدار باشد  محبتی که در جيبهايمان نيست ...!

در نگاه ماست

محبت      دوستی     عشق     تنها يک نگاه ؟

 

آری می تواند يک نگاه باشد

 

 

فرياد دل خسته








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩

سكوت پرده دار فريادهای ماست

آن زمان  كه فريادی خاموش همچون آتشی از درون زبانه می كشد و دردهايمان را ديگر يارای

پنهان ماندن

نيست ....

هنگامی  كه سينه را يارای نگاهداری رازهايمان نيست

و ضربانهای قلب به شماره می افتند

تنها چاره        سر دادن نعره ايست بلند و طولانی

آنقدر بلند كه خواب دل مردگان را چون گرداب در هم كشد

و آنقدر طولانی .....كه به اندازه قرنها خاموشی عاشقان خسته

 

اما افسوس كه سكوتی سنگين همواره پرده دار فريادهای ماست....

 

سكوتی سخت همچون ديواره ای از سنگ باز می دارد ما را از        فرياد

و خواهيم سوخت در حسرت

كاش اين سكوت را بشكنيم

كاش اين ديوار را فرو ريزيم  

ديواری كه سنگهايش از خود ماست .... خودخواهی ... تزوير....از ياد بردن عشق    و   

 شايد حتی عقل !

 

كاش اين سنگ ها را در هم شكنيم

كاش  نسيمی از عشق بر ما وزيدن كند

 

كاش اين ديوار را فرو ريزيم

 

 

 

 

اولين متن از خودم بروی  بلاگ .... اميدواورم انقدر بد نباشه كه ديگه سری به وبلاگ نزنين !

 








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢٩

دل خسته است دل گرفته است دل آشوبه       دل خسته است

شاعر ميگه :

يه روزی هر روزی باشه می رسيم به اون رود بزرگ

تنای خستمونو می زنيم به پاکی زلال رود

تنای خستمونو می زنيم به پاکی زلال رود

 

 

سخن چيز تازه ای نيست .. حرف حرف دله ...دلی که دلتنگياشو فرياد می زنه 

 

پس بيا ای دوست فرياد بزنيم  

 

 

پر کن پياله را کاين جام آتشين ديريست به حال خرابم نمی برد

اين جامها که در پی هم می شود تهی

دريای آتش است که ريزم به کام خويش ....

گرداب می ربايد و آبم نمی برد

من با سمند سرکش شراب تا بيکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره انديشه های سبز

 تا سرزمين رويا

تا کوچه باغ آرزوها ....

هان

هان ای عقاب عشق پرواز کن    پرواز کن     پرواز کن

پرواز کن بر دشت غم انگيز عمر من

آنجا ببر مرا که شراب هم نمی برد

 

پر کن پياله را ....

زنده ياد فريدون مشيری