فریاد دل خسته

فریادها فرو می خوریم..اژدهای تفکر اما رهایمان نمی کند ..آتشی باید



نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦

خالی ام از حرف

 

پُرم از دلتنگی

 

تشویش هجرت باران

 

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

 

آلوده ام به روزمرگی

 

دورم از عشق

 

بی میلم به گفتن یا نگفتن

 

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

 

این درد تا درد بعدی ..

 

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 

کجاست آن در که به نور باز شود ..

 

کجاست باران

 

کجاست...








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٥

سکوت پرده دار فریادهای ماست

آن زمان  که فریادی خاموش همچون آتشی از درون زبانه می کشد و دردهایمان را دیگر یارای پنهان ماندن نیست ....

هنگامی  که سینه را نای نگاهداری رازهایمان نیست

و ضربانهای قلب به شماره می افتند

تنها راه شاید  سر دادن نعره ایست بلند و طولانی

روی قله کوهی همین نزدیکی ها

و فریادی آنقدر بلند که خواب دل مردگان را چون گرداب در هم کشد

و آنقدر طولانی .....که به اندازه قرنها خاموشی عاشقان خسته

 

اما افسوس که سکوتی سنگین همواره پرده دار فریادهای ماست....

 

سکوتی سخت همچون دیواره ای از سنگ های خارا  باز می دارد ما را از        فریاد

و خواهیم سوخت در حسرت

حسرت یک عمر فرو خوردن نعره های درون

می شود آیا روزی این سکوت را بشکنیم ؟

می شود آیا روزی  این دیوار را فرو ریزیم ؟

 

دیواری که سنگهایش از خود ماست ...عقلانیت بیش از حد... خودخواهی ... تزویر...و شاید از یاد بردن عشق...

   

 ای کاش این سنگ ها را در هم شکنیم

ای کاش  نسیمی از عشق بر ما وزیدن کند

 

کاش این دیوار را فرو ریزیم.....

 

 

پ ن : از نوشته های گذشته با کمی جرح و تعدیل








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٩

یک  صبح  سرد

آن هنگام که خورشید آخرین نشانه های سیاهی شب را با آستین پیراهن طلایی اش

از آبی آسمان پاک می کرد

پرستوها خبر هجرت تو را برایم آوردند

و من بناگاه از خواب غفلتی که به سنگینی یک عمر اهمال در دوست داشتن بود بیدار

شدم

از آن صبح تلخ  تا کنون رد چشمانت را دنبال کرده ام ..به هرکجا که نظر انداخته ای

به گلزار...به باغهای نارنج..دشتهای خوشبختی....چشمه های امید...آسمان دلتنگی...و به اوج کهکشان عشق

هر آنجا را که طراوت چشمانت  مقدس کرده بود..با نم ا شکی بوسه زدم

هنوز تو را نیافته ام اما چشم که می گشایم  نگاهت در سرتاسر بیشه وجودم

جاریست ....همچون ترنم باران...








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱۸

آخرین جرعه آب لیوان بالای سرم رو سر کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم ..

خواب دیدم شهر من زیباتر شده

خواب دیدم میهنم نفسهای سبز میکشه ...

خواب دیدم کسی به خطر عقیده اش  تحقیر نمیشه ...زندانی نمیشه

خواب دیدم هیچ دانشجویی رو به گناه - دگراندیشی - محبوس نمی کنند !

خواب دیدم  افراد وظیفه شناس !! پاچه دخترخاله ١۴ ساله ام  رو به جرم کوتاهی   نمی گیرند!!

خواب دیدم  کسی به خواهر دوستم نمیگه خانوم روسریت رو بکش جلو !

خواب دیدم هیچ روزنامه ای توقیف نشده !

خواب دیدم  وجود آدمها ارزش پیدا کرده

خواب دیدم  کسی رو به جرم دوست داشتن   امر به معروف نمی کنند!!

خواب دیدم  تلویزیون موقع پخش موسیقی به جای ساز ،‌ گل و بلبل نشون نمیده !

خواب دیدم مجریهای تلویزیون ملی ، صاف صاف تو چشمم نگاه نمی کنند و دروغ نمیگن !

خواب دیدم راننده ها ی شهرم مهربون شدند و سر یک جای پارک ، فحش ناموس نمیدن!

خواب دیدم دختران شهرم برای نیاز به  پولی کثیف   تن فروشی نمی کنند

خواب دیدم  همه به هم احترام می گذارند

خواب دیدم به هر طرف که نگاه می کنم  فقط رنگ سیاه نمی بینم ..همه چیز زیباتر شده ...قلب مردم میهنم روشنتر شده ...محبت جای کینه رو گرفته ... خوشی جای غم رو گرفته ....خورشید درخشان تر شده ...

خواب دیدم  همه جا نورانی شده ..همه جا پر از نوره ..نور..نور...نور

ای کاش تا ابد می خوابیدم ...

پ.ن: قصدم مداخله در سیاست نیست.....بیان دردهای جامعه است








نویسنده : فریاد دل خسته ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٩

چراغها  خاموش 

 پرده ها کشیده   

 در بسته  

 

سکوتی مطلق همچون پادشاهان ..سرمست پیروزی

حکمرانی می کند  بر این خلوت به زنجیر کشیده 

 

موریانه های همیشه یار  نیز در خوابند و بیصدا 

 

ورق های سفید   تشنه سیاه شدن

 

قلم  خشکیده در دست

 

سیل تفکر اما جاریست ..خروشان و خاموش

 

در این  اندیشه ام  

که چرا امشب  شبنم اشک بر دست نمی نشیند

تا قلم دلیل نوشتن پیدا کند...

 

پ.ن : مطلب فوق از نوشته های گذشته است ..علاقه دارم نظر دوستان جدید را هم بدانم